خرید بک لینک

درباره سایت

چنتا مطلب مرتبط

امکانات وب

از قشنگیهای زندگی اینه که با صدای بارون از خواب بیدار بشی... خداهم دلش گرفته... عصر نوشت: از صب تا الان داره برف میاد گاهی زیاد و گاهی کم. خوشحالم بالاخره یه اتفاقی افتاد بالاخره من یچیزی خواستم و شد.خوشحالم ولی امیدوارم هیچ خونه ای نباشه که بخاطر برف امروز اینجا آدماش از سرما بلرزن یا سقف خونشون چکه کنه یا گشنه بمونن.برف قشنگم یاداور خاطراب خوب کودکی من.امروز دقیقا هفتمین روز هجده قشنگ منه. که بایه برف توی یکشنبه شانس من شروع شده. من همیشه برف دوست داشتم و دارم خیلی بیشتراز بارون... البته یچیزی هم ته دلم اذیت میکنه و اون برخورد سرد دیشب و ادامش تا الان و امروزه.دیشب کلی گریه کردم و دعا کردم و از خدا خواستم که همه چیز یسره بشه. من تحملش رو دارم. دیگه اینکه نمیدونم خود خدا میدونه که چیکار کنه چون من بهش سپردم .... + نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ساعت 8:13 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 19 دی 1396 ساعت: 6:51

یچیزایی شنیدم الان که باورم نمیشه.یعنی نمیتونم باور کنم یچیزایی اتفاق افتاده که من روحم ازش باخبر نبوده.خیلی عجیبه که من متوجه نشدم پس من کجا بودم؟ ذهنم درگیر هیچ و پوچ ها و هدر دادن لحظه های طلایی عمرم بوده حتما. البته من خیلی ساده بودم و همیشه ظاهر هر چیزی رو میدیم. ولی اصلا نمیتونم بفهمم. خیلی حس بدیه که بفهمی وقتی نیستی درمورد یحرفایی میزنن که تو روحت هم ازش خبر نداره. برای زندگیت تصمیم میگیرن. البته من ناراحت نیستم اگه تو سهم من باشی. اگه همه این اتفاقات پیچ در پیچ فقط برای این باشه که تو تو زندگی من باشی. و اینکه بمونی تا همیشه و این که همه چیز شبیه خواسته هامون بشه. من ناراحت نیستم. ولی بعضی چیزا انقدر عجیبن که اصلا نمیتونی باورش کنی. حس های خوب وحس های بد همچنان تو وجودم برابرند. من امروز دکتر نرفتم.تنبلی کردم و ازین فرصت استفاده نکردم و اینکه تو که حس خوب داری من خوشحال میشممم و اینکه ویندوزم درست شد بالاخره. واینکه امروز مهمان کوتاه مدتی داشتیم و بودنش منو به فکر فرو برد به فکر همه کارهای نکرده واینکه چقدر زود برای آدم اعتراف به یه چیزایی عادی میشه این هم خوبه هم بد و من درگیرو دارش هستم تا بعد + نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 18:36 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 21:13

چقدر شب خوبه.چه سکوت قشنگی.چه حس خوبی.ستاره های پرنور , ماه.و حس خوب بودن خدا.مثلا من قراربود بخوابم ولی تا از کتار پنجره چشمم به اسمون افتاد دلم پرکشید. شب پراز خاطرات قشنگه. مثلا تولدم که تو تاریک روشن شب بود.حس خوب شبهایی که مادرم بیدارمون میکرد که سحری بخوریم . حس خوب بودن بابای گلم.که همه امنیت شب ها و روزهای خونمون بود.حس خوب خواب های خوبی که دیدم. حس خوب شب های بی قراری شب های انتظارحتی همه شب های امتحان که تا خود صبح بیدار بودم.شب هایی که زیر نور ماه سهراب میخوندم و میرفتم به عالم رویا ها حس خوب همه شب های کودکی ..... ما هنوز تو منطقه آشتی هستیم و از بودنش خوشحالم. امروز یکم دلم شکست یکم خیلی ناراحت شدم از یچیزایی.واینکه فکر کردم بیام و نوبت مشاره بزنم و دل به دریا بزنم وادامه بدم شاید ازین حال و هوا بیرون اومدم. حالم دقیقا شبیه اسمون ابریه که مدتهاست نباریده.فقط سرده و ابری و گرفته... راستی چقدر دلم برای برف وبارون تنگ شده. کاش یه هفته شب و روز برف و بارون بیاد.دل ما و دل اسمون و دل زمین وا شه. میگفت یه حس خوبی پیدا کرده امیدوارم همه زندگیش پر از حس خوب باشه.همیشه. و اینکه چقدر شب نت خوبه.تمام روز نتونستم بیام. و اینکه دلم نمیاد بخوابم خواب از سرم پریده و دوس دارم برم اسمون تماشا کنم. و اینکه امروز یکم بداخلاق بودم که پشیمونم.یعنی بی حوصله.حالا نمیدونم علتش چیه. و اینکه ای

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 19:16

دیروز خبری نشد. از هیچ چیز. اون قضیه ای که باید زنگ میزدم پیگیری میکردم کلا آب پاکی ریخت رو دستم و فرمودن تلفنی نمیشه پیگیر بود باید تشریف بیاری حضورا.خیلی دلم تنگه.اصلا دلم به هیچ کاری نمیره.نمیدونم این چه تقدیری بود که خدا برام رقم زده بود.اصلا نمیتونم بپذیرم که همه این مدت بیهوده گذشت. همه این انتظار بیهوده بود. همه اون تحمل ها فکرها خیال ها همه چیز تباه شد.نه اون کارش درست میشه نه اصلا درست شدنش بکار من میاد. ما بدرد هم نمیخوردیم. ما هیچ دردی از هم دوا نکردیم. فاصله ها غلبه کردن و ما شکست خوردیم. ما هردومون شکست خوردیم. ما هردومون آدمای اشتباهی زندگیمون بودیم. خیلی بده باورش خیلی سخته. ولی هست.اصلا حوصله نوشتنم نیس.هنوز تو شوکم..... + نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 13:7 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

امروز سومین روزه که کاملا بی خبرم.بی حوصلم.و یه دردی که نمیدونم چی میخواد از زندگی من.خوب نمیشه لعنتی.باید حتما نوبت دکتر بگیرمم. دچار مرض نت هم شدم. مرض چک کردن دیدن و دنبال یه ردی یه نشونه ای چیزی گشتن.گاهی ازین بازی های دنیا خیلی حرصم میگیره. اول هفته اولی ساعت بیدار شدنم خیلی خوب شروع شد با یه خبر خوب کوچولو ولی اتفاق خاصی توی این هفته نیفتاد. غیر از دوشنبه. و لی الان سومین روزه که من حالت طبیعی ندارم.کلا دچار کلافگی "بعدتو" شدم. سندرم کلافگی.و ته هرچیزی تلخه. تلخی این شوک. نمیدونم این مساله بارها و بارهای عیر قابل شمارش برای من تکرار شده.تو تمام این مدت. ولی هیچ وقت به اندازه الان یه باید بزرگ پشت سرم نبوده.خیلی تلخه. عین تلخ ترین شربت ها و قرص ها. درداوره مثل درد بعد از عمل.استرس داره مثل لحظه قبل از بیهوشی.خیلی شدید تر. و منی که توی این عمل از قبل انجام شده خودم قرار گرفتم. این روزها خدا هست ولی زیر ابرهاس.حسش میکنم خیلی کم مثل نور کم خورشید تو روزای ابری.این هفته باید خیلی پربارتر میشد که نشد. البته هنوز به این هفته جاری امید هست. من حالم مثل دیگ در حال جوشیدنه. جدا از غصه های روز اینم بگم که من عاشق رنگ پوستم هستم. مخصوصا وقتی لاک میزنم. مثل الان یکی از قشنگی های زندگیم همینه. خیلی بی ربط بود ولی دوس داشتم بنویسمش. این هفته بی رنگ تر از هفته قبله.ولی من باید بهش رنگ و شور

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

یکم میترسم و نگرانم ولی همه امیدم به خداست.مطمینم که بهم کمک میکنه.خدایا من این نگرانی پیش اومده رو با تمام وجودم بتو به دستای قدرتمند تو میسپارم.
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی ۱۳۹۶ساعت 17:40 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

میترسم از همه اون چیزایی که زندگی هنوز رو نکرده.شاید در پس هر سختی و اتفاق بظاهر ترسناکی چیزهای خوبی باشه.شاید هزاران خوب هزاران راه هزاران خوشبختی در انتظار باشه ولی ته دلم میترسم.از همه چیز.از هرصدایی هر صدایی.ولی نباید یادم بره که خدا هست.من معتقدم هرکسی نون ایمانشو میخوره.هر آدمی به اندازه ای که به خدا ایمان داره و خدارو باور داره خدا توی زندگیش هست.و من هم باید خدای زندگیمو بزرگ کنم به اندازه ای که هست.دیشب نتونستم بخوابم.یه جور استرس بیخود بی خردانه ای داشتم و تا نزدیک صبح بیدار بودم و هی فکر پشت فکر.بعدش خدای زندگیمو صدا کردم و اروم شدم و خوابیدم.نمیدونم باید چیکار کنم. دوس داشتم چند درصد عاقل تر وباهوش تر بودم.دیشب به خیلی چیزا فکر کردم و بخودم گفتم حتما امروزتا ظهر تصمیم اصلی رو برای این روزهای زندگیم بگیرم و کاری بجز زنده بودن و نفس کشیدن انجام بدم. دوس دارم تو زمان باقی مانده سال یجوری یکاری برای خودم کرده باشم. ازین اتفاقات این روزهای نت هم خوشم نمیاد .شاید ته همه چیز اینجا فقط بمونه برام. و من هی خاطراتم رو مرور کنم. خیلی دوس دارم شروع کنم به نوشتن و قصه سالهای گمشده زندگیم رو بنویسم دنبال یه شروع خوبم شاید بعدها انقدر فرصت نداشته باشم.ولی خیلی دوس دارم بنویسم هم قصه سالهای گمشده خودم رو هم داستان کودکی های مادرم رو. که اونهم باید نوشته بشه... هی فکر پشت فکر. امروز شنب

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

جدیدا چقدر خوابهام تعبیر میشن.وچقدر بد اگه همه اون خواب ها تعبیر بشن... پارسال شب سال نو میلادی کلی ارزو و برنامه داشتم و فکر میکردم که امسال به همه اونا رسیدم ولی امسال همه چیز خیلی بدتر از تصوراتم پیش رفت و من خالی خالی... بهش پیام دادم ولی پشیمون شدم.اصلا هیچ حسی ندارم.دوباره ازهمون حرفای تکراری همیشگی و بمون و این چیزا و یه شب بخیر بی موقع و انلاین بودن.و جواب ادامه حرفای منو ندادن. کاش .... + نوشته شده در شنبه نهم دی ۱۳۹۶ساعت 22:11 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

از وقتی من و تو بهم دل بستیم همه دنیا بهم ریخت و هی ما از هم دور و دور و دورتر شدیم...دنیا به هر طریقی که تونست من و تورو از هم دور کرد.هزار سنگ پیش پامون انداخت. هزار چرخ چرخید دنیا بهم ریخت....

انقدر دلم تنگ شده که اندازه نداره....

گاه آنکس که به رفتن چمدان می بندد

رفتنی نیست, دوچشم نگران میخواهد

چتتا تصمیم جدید گرفتم برای خودم که به کمک خدا فردا حتما شروع میکنم.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی ۱۳۹۶ساعت 20:55 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

امروز اولین روز سال نو میلادی.من حس خوبی دارم.خبر خوب اینکه آشتی کردیم.برای چند صدمین بار. از دست این فضای مجازی.من از همه دنیا بی خبرم ولی همین که از تو باخبرم یعنی همه دنیا...حس خوبی دارم.امروز ازبرنامه جدیدم متاسفانه کار خاصی انجام ندادم چون مشغول کار دیگه ای توی خونه بودم.ولی فردا حتما شروع میکنم. روزها و هفته ها نه زیاد ولی سالها و ماه ها خیلی زود میگذرن نمیدونم چرا . ولی مهم نیس من اهدافم رو برای سال بعد همین موقع ها میزارم.18. عدد شانس زندگی منه. یکی از بهترین اتفاقات و تحولات زندگی من توی هجده سالگی اتفاق افتاده.و همیشه 18 عدد شانس من توی زندگی بوده. هجده نمره ای که منو راضی کرده همیشه. و خیلی خوبه. خوشحالم که تو سال دوهزار و هجده هستیم. و حس میکنم امسال به تمام ارزوهای تلنبار شده همه سالهام میرسم البته با تلاش خودم و کمک خدا.فعلا که اولین روزش با آشتی شروع شد. و بقیه روزها امیدوارم پر از حس خوب باشم و خبرهای خوب هدف های خوب برای خودم زندگیم اطرافیانم و دنیا. هجده قشنگم قشنگ باش قشنگ بمون. + نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶ساعت 22:35 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

میدونم که بازم دارم خیلی زود قضاوت میکنم ولی...

فکر میکنم که اون مشاور واقعا درست میگفته و من نباید ....

نمیدونم واقعا.معمولا همه مشاورا درست میگن یعنی تاحالا درست گفتن واین من بودم که قبول نکردم حرفاشون رو. این چی بود که دیگه فقط بشه دوتا چت توی روز ....

فکر میکنم وقتشه که نوبت جلسه بعدی رو بزارم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ساعت 13:48 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

مهمان داریم امشب و من هی دارم فکر میکنم که چه کاری بهتره چیکار میتونم بکنم.پر از تردیدم.پراز ابهام.کاش اون اتفاقی که باید می افتاد. همه برنامه های قبلی زندگیم بهم خورد.و نمیدونم چه تقدیری هست. که همه اونچیزایی که من میخوام نمیشه. دومین روز هجده قشنگم هم گذشت و من بازم درگیر کارای بیهوده بودم. امیدوارم فردا روز بهتری بسازم.باید از عادت به بیهودگی ها دست بکشم.از عادت های بیهوده وبی ثمر.باید ترسهامو کناربزارم. تا بعد + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ساعت 22:17 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

امروز سومین روز از هجده قشنگ منه.سعی کردم خوب شروع کنم بااینکهدیشب چنتا خواب دیدم ازون خوابایی که بجورایی تعبیر میشن. امیدوارم همه چیز ختم به خیر بشه ومن بتونم اون آدمی باشم که میخام. تا آخر دی ماه و تا عید چیز زیادی نمونده و من باید یکی از بزرگترین خواسته هامو برآورده کنم. به امید خدا وای اون درد لعنتی هنوزم هست صبح ها و منو تا ته دلم میترسونه. امیدوارم که فقط عصبی باشه.من هنوزبراش دکتر نرفتم دارم ویندوز عوض میکنم که زودتر برنامه هامو شروع کنم.کاش زودتر درست بشه. راستی اون برنامه قبلی که شروع کردم به دلایلی بهم خورد ومن هم ادامه ندادم.بنظرم ادم تا بچیزی اعتقاد نداشته باشه هیچ تاثیری نداره. بعدا نوشت: استرس دارم نمیدونم چرا.یجور الکی نگرانم.از تعبیر خوابهام میترسم... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶ساعت 10:7 توسط خانوم حلزون |

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:28

بلاتکلیف... مشکل بزرگ من اینه که من خودمم تو زندگیم بلاتکلیفم هنوز. نه بخاطر اون. در مورد خیلی از زمینه های مهم زندگیم بلاتکلیفم و شرایط فعلیم باعث میشه که نتونم رفتار درست و متناسبی داشته باشم.کلا هنگ کردم. خیلی هم سعی کردم که مثبت اندیش باشم و به جیزای خوب فکر کنم ولی خیلی دووم نیاوردن. خیلز مقاوم نبودم.ولی خوب نمیشه که تا همیشه همین روندو ادامه بدم. بالاخره باید از یه جایی شروع کنم. من خیلی فرصت ها و موقعیت های رشدو پیشرعتم رو خیلی ساده و با بهانه های الکی از سر تنبلی یا بهتر همون بلاتکلیفی از دست دادم و رها کردم و بعدها نشستم به پشیمدنی و افسوس خوردن.من همه راز و رمز های هدف گذاری و تصمیم گیری و همه ابن کتابای روانشناسی رو از برم. انقدر که میتونم ساعتها در موردش حرف بزنم و شاید خیلی ها رو ترغیب و تشویق کنم ولی در مورد خودم یجیزی از درون مانعم میشه. اون موانع ذهنی که نمیتونم پیداشون کنم شایدم نمیتونم باهاشون مقابله کنم و یا شاید چون عادت کردم به همین شرایط مقاومت میکنم.راضی شدم به زیر صفر به دنیای زیر صفر و این خیلی بده. یه دنیای عجیب بیخودی برای خودم ساختم. امیدوارم بتونم به کمک خدا اون اراده سالهای قبلم رو بدست بیارم و زندگیم رو تغیر بدم.باید برنامه برگشت به گذشته ها رو اجرا کنم. باید یه ماه امتحان کنم بببینم چطور میشه. + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آ

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

اره. واقعا. من گیر افتادم بین ارزوها و خواسته های درونیم با اون چیزی که اطرافیانم و جامعه خوب و ارزش میدونن.دقیقا درسته. امروز سعی کردم خلی بهتر باشم. ورزشمو داشته باشم.مفید تر باشم برای خودم. فردا هم میخوام تقریبا اخرین تلاش هامو براب یکی از خواسته هام انجام بدم البته بستگی به خواست خدا و خیلی چیزای دیگه داره که امیدوارم بهم کمک کنه. در ضمن یه برنامه جدید هم دارم. که خیلب بهش امیدوارم اگه تونستم ادامش بدم و موفق شدم ازش مینویسم وگرنه نه.واقعا نوشتن حتی خیلی کم و ساده آدمو خیلی آروم میکنه.وقتشه خانوم حلزون یکمی از توی لاکش بیاد بیرون.امروز طرح برگشت به گذشته ها رو اجرا نکردم ولی تا آخر شب حتما اجراش میکنم. چنتا کار خیلی مهم دارم تاآخر شب. و پیشاپیش امیدوارم که فردا همونجوری پیش بره که من میخوام.راستی امروز هیچ خبری نشد و منم چون نمیتونم هیچ خبری ازش نگرفتم.امیدوارم سالم و سلامت باشه و مشکلش حل بشه.امیدوارم خبرای خوبی ازش بشنوم.

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

امروز رفتم به هردوتا کارم رسیدم.ولی خوب تقریبا هردوشون پیچوندن و بی ثمر. البته قراره به یکیشون زنگ زنگ بزنم بقول خودش پیگیر باشم.نمیدونم چی میشه. من خیلب ازین موارد پیگیر باش برام پیش اومده.یه سوتی بیخود هم تو حرفام دادم که کلا کار خودمو خراب کردم.واقعا نمیدونستم چی بگم . همینجوری به ذهنم رسید.راستی بیرون که بودم پیام داده بود سلام. خوبی.و بعدهم معذرت خواهی بخاطر رفتار اون شبش. واقعا نمیدونم بهش حق بدم یانه. اصلا نمیدونم باید چیکار کنم.کلافه کلافم.میگه بخاطر شرایطش اینجوریذسده. بخاطر بلاتکلیفی هاش. ولی خوب من دیگه واقعا و رسما قاطی کردم تواین زمینه.میگه بهم فرصت بده کارم درست بشه.ازون طرف هم این رفتارا.نمیدونم شاید من زیادی همه چیزو جدی گرفته بودم. از اول اول من خیلی جدی گرفته بودم.چون دنبال جدی گرفتن بودم ولی کلافه شدم دیگه. امیدوارم این برنامه جدیدم جواب بده.تکلیف هردومون تو این زمینه روشن بشه. راستی از خدا هم ممنونم درسته کارم بی نتیجه بود ولی بخاطر اراده و کمک های امروزش واقعا سپاسگزارم.ازینکه یه قدم برای خودم برداشتم برای کمک به خودم, خوشحالم. فعلا

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

شب يلدا شب یلدای امسال میشه چندمین یلدای این یلدای طولانی ما دونفر؟؟؟اولین یلدا رو پیامک دادیم و این یلدا هم پیام؟؟؟چقدر شب یلدا برای من آشناست.شب یلدا همین روزها و ماه ها وسالهای ما دوتاست که اینجوری داره میگذره بدون انار وحافظ و شب نشینی و و و و....یلدا.امشبم براش دعا کردم با وجود حرفای امروز.حرفایی که اصلا قشنگ نبود ولی تکراری بود.بارها و بارها گفت وگفتم و شنیدیم.واقعا حکمت این کارو حدا رو نمیفهمم. اخه خواسته های من برای خدا هیچی نیستن. اصلا انقدر کوچیکن انقدر ساده و راحتن برای خدا که فقط کافیه از دل مهربونش بگذره و تمام. نمیدونم چی میشه. من که امشب دعاهامو گفتم همه رو و به خودس هم گفتم که دیگه دعا نمیکنم دیگه منتظر میشینم جوابم بده.خواسته های من در پیش بزرگی خدا هیچی نیستن.مثل یه قطره اب از مالک تمام اقیانوس هاس.شایدم کمتر.هنوز هیچی نشده دلتنگم. آخه خدا که منو سالهاست میشناسه و بزرگ کرده آخه این چه جور امتحان کردنه ؟یعنی من اندازه دهتا کنکور امتحان شدم بس نیس؟ نمیفهمم واقعا. یچیزی بین مرز زمین و آسمونم.امیدوارم به اینکه خدا منو تنها نذاره.اونو تنها نذاره.زندگیش برام مهمه.حالا آخر این یلدا میخواد برف بیاد بارون بیاد هرچی.اصلا به آخر یلدا نرسیم .دوس دارم به خواسته هاش برسه. + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:2&nbsp توسط خانوم حلزون &#

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

فردا

فردا باید زنگ بزنم و پیگیر باشم!حداقل ازیه جایی یه نوری.فقط خداکنه دعاهام قبل از تعطیلات سال نو مستجاب بشه.نمیدونم چقدر دیگه وقت هست.کاش توروزای آخر همین امسال خبر خوش بشنوم ازش.باشه خدا من صبر میکنم ولی همین روزا .....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:5&nbsp توسط خانوم حلزون |


برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

شب یلدا هم اومد و رفت.ماکه میزبان بودیم و مشغول پذیرایی و غیره ذلک.بنظرم کیفیت خاصی نداشت برای من. من دنبال نام و نشون های از قبل تعیین شده برای روزا نیستم. من دوس دارم روزا توی زندگی خودم معنی داشته باشن مثلا روز تولدم هیچ مناسب تقویمی نداره ولی بنظر من بزرگترین و عزیز ترین و بهترین روز دنیاس.روز تولدم .روز تولدش که هرسال به دلخوری گذشته متاسفانه.روزایی که فقط تو زندگی من معنی دارن .مثلا یه روز نامعلوم از اول پلییز که آشنا شدیم مثلا 28 بهمن روز.و خیلی روزای دیگه که برای من مهمن. و منتظر اینم که تقویمم پر بشه از روزای خاص خوب که هرسال جشن بگیرم خاطره خوب داشته باشم. جای خیلی چیزها توی تقویم زندگیم خالیه.که بزودی پر میشن.مثلا همین شب یلدا میتونست با خودش یه خاطره قشنگ داشته باشه ومن هی بگم یلدای اون سال یادش بخیر.روزهای بد بی مناسب هم هست. مثل روزی تلخی که پدرم پرکشید. مثل خیلی روزای بد دیگه زندگیم. خیلی روزاهم بودن که یه مدت بهترین یا بدترین ها شدن ولی بعد چند وقت فراموش شدن یا تغیر کردن و ثابت کردن که جایی تو تقویم زندگیم ندارم. اینستا هم میتونم بنوییم ولی سکوت و آرامش اینجا رو بیشتر دوس دارم. احساس میکنم آدمای باحوصله میان اینجا. اینستا خیلی شلوغه.پراز صداس. پر از اظهار نظر بی جا و بجا پر از لایک و رقابت و شلوغ وشلوغ و شلوغ.اینجا آرومه. اره خلاصه اینم از شب یلدا.که گذشت. و اینکه

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

قرار بود من فکر کنم ولی نمیدونم چی شد و یباره خیلی ساده همه چز برگشت به روال عادی. به مطمین شدنش از بودن و موندن من و یکمی هم ادامه اون رفتارهای قبلی.همیشه بعد هر دعوا فقط روز اولش همه چی خوبه و البته فک میکنم طبیعی باشه.من تواین مدت طولانی خیلی تغیر کردم خیلی بیشتراز 180 درجه.من یکی از بزرگترین بحرانهای زندگیمو رد کردم نصفه نیمه ناقصانه.والبته به تنهایی. خیلی برام درد داشت عین پوست انداختن بود.واقعا درد روحی کشیدم. من بحران سی سالگی رو بتنهایی و بسختی و پر از درد پشت سر گذاشتم و البته هنوز یچیزایی روی روحم بیادگار مونده.وقتی میخوام اینجا یچیز بنویسم انقدر حرفها و فکرها هجوم میارن که ممکنه چنتا مطلب کاملا بی ربط رو کنار هم بنویسم برای همین باید عنوان نوشته ها رو چنتایی بنویسم.یبار که حوصله بیشتری داشتپ خیلی زیاد از بحرانی که پشت سر گذاشتم مینویسم.از حجمش از خودم.ولی چقدر خوبه که آدم وسط دلمشغولی های قشنگ زندگیش این بحرانو پشت سر بزاره.نه مثل من وسط دلمردگی هاش. مهم نیس.اون روزها از من گذشتن و من قوی تر شدم پوست انداختم و از گردابم دارم بیرون میام.دارم حس میکنم.البته یچیز خیلی بی ربط اینکه من دوس دارم شاد باشم شاد زندگی کنم. و از همین جا اعلان میکنم به خدا به کائنات به همه دنیا که لطفا برای من شادی بفرستید.من آماده پذیرش شادی و داشتن یک زندگی شاد هستم... فعلا

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

این هفته رو میخوام بزارم هفته اتفاقات خوب.چون از همین اول صبح یه خبر خکب کوچولو بهم رسید که خیلب خوشحالم کرد.و امیدوارم این هفته برام پر از خبرای خوب باشه. پر اتفاقات خوب خبرای خوب. فکرای خوب.البته بیشتر اتفاقات خوب دوس دارم. این یه دعای کوجولو بود که الان برآورده شده. این هفته کریسمس هم هست و چه خوبتر.بهرحال من منتظر اتفاقات خوب هستم. به امید اینکه تا آخر امروز کلی خبر خوب بشنوم.خدایا سپاسگزارم. عصر : هرچی زنگ زدم جهت پیگیری یجوری پیچانده شدم. فردا حتما دوباره زنگ میزنم یکاری ازبرنامم رو انجام دادم.میرم برای مراحل بعدی به امید خدا. فعلا شب سوغات شب یلدا سرماخورگی بود... قراره تا یه هفته بی خبر باشیم .خودم پیشنهاد دادم حوصله حرص خوردن که چرا ج نمیده چی شد چی نشد ندارم.

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

پریروز که حوصلم نبود و ننوشتم. سر درد شدید هم داشتم و کلا زیر خط صفر و تعادل بودم. ولی دیروز روز خاصی بود برام.کلا روز خوبی بود.هم یه اتفاق کوچیک خوب افتاد. همه چیز خودم و دنیا با من هماهنگ بود.من اولین جلسه نشاوره ای که سالها باید میرفتم و رفتم.درسته چیز خاصی نگفتیم ولی من خیلی سبک شدم و چقدرمشاورم ادم فرهیخته و فهمیده ای بود مثل خیلی از مشاورایی که قبلا رفته بودم نبود که فقط دنبال وقت کشی هستن. خیلی خوب بود من خیلی خرف زدم اخر شب که میخواستم بخوابم احساس سبکی میکردم.انگار یه چراغی توی تاریکی های مغزم روشن شده بود.درسته که هزینه داره ولی من خیلی بیشتر ازینها خرج چیزای الکی و بی مصرف کردم. فکر میکنم روحم و درونم به این ترمیم به این هزینه کردن احتیاج داره. چنتا تمرین دارم که باید هفته بعد انجام بدم و برم.نمیدونم هنوز یه حالی ام. خانوم حلزون خیلی به هوای بیرون لاکش عادت نداره.ولی امیدوارم وحتما خدا هم راضی هست که انقدر زود این اتفاق افتاد. و درمورد اون هم من بازم بد حرف زدم باهاش و اونم همچنان سرد. والبته من متوجه شدم که من چقد نسبت به خودم بدم و بی رحم و بی انصاف.مثل یه جلاد بی رحم خودم رو توی پستوهای ذهنم اسیر کردم و هرروز شکنجه هرروز عذاب.من چطور میتونم کسی رو دوس داشته باشم چطور میتونم با کسی مهربون باشم وقتی نسبت به خودم انقدر بی رحمم. واقعا دلم برای خودم سوخت ازین جهنمی که بی د

برچسب: نویسنده: مبین امینی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:34

صفحه بندی